|
دنیای نا اومیدی عشق من |
|
|
هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:25 توسط محمد |
به باغ خاطرات،یادمرابیاورد. دیگرهیچگاه باترنم صدای باران بهاربه یادصدای تواشک نخواهم ریخت. بگذارسینه ام به کویری سوزان وخشک مبدل شود تاهیچ جوانه ای ازعشق درآن شکوفه نزند آه ای ماهیان سواره برموج مراهم باخودبه عمق دریاهاببریدکه ازساحل بیزارم. بگذارید درمیان یک صدف تن غم آلوده ام راپنهان سازم،می خواهم برای همیشه پنهان شوم تااندیشه ام ازسرهابیرون رود،دیگرهیچ احسای جزپوچی درخودسراغ ندارم،نه خشمی، نه رحمی،نه غمی ونه عشقی فقط بی تاب گریزم می خواهم تکیه بربازوی ابرازاینجابگریزم وخاطرات گذشته رابه دست بادبسپارم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط محمد |
خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟ خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش، ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟ حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست. مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟ ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام، آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟ ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من، فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود. ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟ ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟ قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط، دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود. گر نبودی تابش استارهء من در سپهر، تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟ راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من، قالبی لازم برای ساحت یک گور بود. آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب، گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود. گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات، هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود. آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد، از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:30 توسط محمد |

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:47 توسط محمد |
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط محمد |

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 17:52 توسط محمد |
همیشه این گونه بوده است: کسی رو که خیلی دوست داری زود از دست میدی پیش از آن که خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی پیش از آن که همهی لبخند هایت را به او نشان بدهی مثل پروانه های زیبا بال میگیرد و دور میشود. فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی همیشه این گونه بوده است: کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر میکردی میتوانی با او به همه ی باغها سر بزنی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها میرفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با ائ اشک میریختی. همیشه این گونه بوده است: وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری وقتی هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده ای وقتی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده ای ناباورانه او را در کنارت نمیبینی فکر میکردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند. همیشه این گونه بوده است: او که میرود او که برای همیشه میرود آنقدر تنها میشوی که نام روزها را فراموش میکنی از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمیاید.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:18 توسط محمد |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:4 توسط محمد |


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:6 توسط محمد |



+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:30 توسط محمد |

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:38 توسط محمد |






+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:37 توسط محمد |

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:44 توسط محمد |

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:33 توسط محمد |